|
«آواز دسته جمعی ملاحان گمشده» نخستین مجموعه شعری است در بر گیرندهی ۳۵ سروده که از امیر حسین تیکنی به چاپ میرسد. و این نخستین دفتر نه در ایران، که جایگاه و ماوای اصلی اوست، که در خارج از ایران. کتاب در قطع رقعی و در انتشاراتی آلفابت ماگزیما در ۱۱۲ صفحه(؟) و به اهتمام رضا منصوری، انسانی شیفته و پرت افتادهای دیگر از وطن.
راستی این ملاحان گمشده کیستند؟ آیا تنها زاییدهی تخیلات گوینده این اشعار و یا دور افتاده از مرکز سقل جهان، ایران، که اکنون در تمامی جهان و به قول انسان شیفته و دوست داشتنی دیگر، دکتر تورج پارسی که تنها دغدغهی او ایران است روانند؟ آیا این دغدغه های شاعر برای دور بودن از وطن است با اینکه همزمان در آن هم میزید نیست که خود را در تلخکامیی محتوم دور از آن میبیند و دل به خوابها و آرزوهای بر آورده نشدهی بازگشت سپرده است؟ بازگشت به مدینهی فاضلهی آرمانی او:
در لنگرگاهی مه آلود
چرتی این لنگرگاه مه آلود بودیم
ملاحان کشتی کهنهای
که خسته از سفری دراز آمده بود
شرابمان ته مانده تلخ آب دریاها بود
خندههایمان کفی
که شوری دریا را
به دست دختران زیبای ساحل نشین میرساند
تا به هنگام صید صدف برای ما دست تکان دهند
............................
امیر حسین زادهی اصفهان است و هم اهل این شهر و سالهای کودکی و نوجوانی را در بندر بوشهر و در کنارهی خلیج فارس و یا همانطور که ساکنانش طی سالیان دراز که به درازنای تاریخ جهان است و حتا فراتر از آن، آن را دریای فارس نام نهادهاند و هنوز و همیشه هم به همین نام خوانده و خواهند خواند. این دریا آیا زاینده رود او نیست که شاعر، دلنگران خشکسالیهای نه تنها طبیعتی که آسمانش قطره بارانی را هم بر ساکنان آن سرزمین همیشه زنده و ماندگار دریغ داشته، که تلواسهی خشک مغزیهای برخی بندهگانی را دارد که تنها معصیت این جهان را در شادمانی انسانها یافتهاند و بس. آیا این رود و این دریا همان دریاهایی نیست که آرزوهای مکسر ملاحان گمشدهی شاعر را در خود پنهان دارند:
این شانس لعنتی
دریچه جنوبی آسمان بودم
باد از من میوزید
حالا عصرها
جاشوی پیری مرا به لنگرگاه میبرد
میگوید نهنگ بزرگی را گم کردهای
اما من هرگز نهنگی نداشتهام
من تنها دریچه ی جنوبی آسمان بودم
آوازخوانی گمنام
که طعم دهانش شور بود
با آکاردیونی که تمام آهنگهای نسلش را حفظ کرده بود
مینشستم روی سکویی
در ابتدای کوچهای که به دریا میرسید
هر روز کودک و مادری از کنارم میگذشتند
کودک مرا نشان میداد
من و مادر هر دو میخندیدیم
دکترم حرف دیگری میزند
: دچار فراموشی مقطعی شدهای :
حاشا میکنم
من هیچ نسبتی با این اقیانوس درندشت نداشتهام
من آن گوشه بودم
به حساب نمیآمدم
اگر جرمی هست پای من نبوده
به من چه که واژهها گاهی طعم شراب میدهند و گاهی بوی کافور
من هیچ عصرانهی مشترکی
با این اسبهای سفید
که بی دعوت میآیند و یکریز گریه میکنند نداشتهام
: چاییتان سرد نشود!
لعنت به این شانس
این صندلی راحتی , اصلا هم راحت نیست !
: شما حالتان خوب است ؟!
نگاهتان , ببخشید چاییتان سرد نشود!
اینجا کسی بلد نیست بندری برقصد ؟
دلم میخواهد جنوبی بخوانم
: لب تر کنید آقا !
شما زمانی اقیانوس بودهاید !
اقیانوس ؟!
نه ! من تنها با چتر از خانه بیرون میآمدم
و علاقه زیادی هم به ساعت مچیام دارم
پس آن آکاردیون نشانه چی بود ؟!
: حوصله کنید آقا
ما تمام زندگی شما را ضبط کردهایم
یک فیلم بلند که قرار است تمام مردم دنیا آن را ببینند
سر در نمیآورم
همه چیز را فراموش کردهام
راستی شما نمیدانید من چند سالهام؟
: شما همین امروز صبح به دنیا آمدید آقا
و یک ساعتی میشود که مردهاید .
برگهی شماره60
2009-10-12
|