خاطرات زندان
نه زیستن نه مرگ

۱۳۶۰-۱۳۷۰
اوین، قزل‌حصار و گوهردشت

ایرج مصداقی



«نه زیستن نه مرگ» کتاب خاطرات زندان در چهار جلد، به قلم ایرج مصداقی یکی از بازماندگان قتل‌عام ۶۷، منتشر شد. برای تهییه این کتاب می‌توانید با انتشارات و کتاب‌فروشی آلفابت ماکزیما تماس بگیرید:

Stockholm / Sweden
Tel: 0046 8 760 03 43 / Fax: 0046 8 760 03 43
email: am@alfabetmaxima.com


«در این کتاب سعی من بیش‌تر پرداختن به مسائلی که خود مستقیماً شاهد آن بوده و یا از سر گذرانده‌ام، بوده است و به شنیده‌ها و نقل قول آوردن از دیگران، به جز در مواردی ناگزیر و آن‌هم با احتیاطی کامل که لازمه‌ی کار است، کم‌تر تکیه کرده‌ام و به شایعه‌هایی که در زندان‌ها همیشه پراکنده بوده است، وقعی ننهاده‌ام. می‌توان گفت همه‌ی تلاشم تنها در این خلاصه شده که روایتی نزدیک‌تر به واقعیت از آن‌چه که تا کنون انجام گرفته، به دست دهم.» ( از مقدمه‌ی کتاب)

«در این کتاب آن‌چه که به ديده داشته‌ام، از جمله اين پرسش اساسی بوده است که ما ایرانیان با "واقعيت" چگونه و تا چه اندازه واقعی، يعنی همان‌گونه که بوده و هست، روبه‌رو می‌شويم و چگونه آن را بيان می‌کنيم؟ و اين که تأثیر نوع برخورد ما با "واقعيت"، در زندگی فردی و اجتماعی و رشد انديشه‌‌مان چه بوده و هست و خواهد بود؟ شک نیست که بسیاری از غلوها و بزرگ‌نمایی‌ها و یا حتا آفرینش بعضی از صحنه‌های حماسی و اسطوره‌‌ای و ... با نیت خیر و در راستای تقویت مبارزه علیه نیروهای اهریمنی، انجام شده باشد که این خود متأسفانه می‌شود عذر بدتر از گناه و همان مشکل تاریخی‌ای که رد پایش را در ذهنی‌گرایی ایرانی می‌بینیم.» ( از مقدمه‌ی کتاب)

«از آن‌جایی که پس پشت تمام انگیزه‌هایی که مرا به نوشتن این کتاب ترغیب کرده‌اند، ارائه دادن گزارشی هرچه دقیق تر از رویدادهای زندان‌های جمهوری اسلامی بوده است، مطالعه‌ی اجمالی و بررسی کتاب‌های منتشر شده در این زمینه، ضرورتی ناگزیر شد. در همین رابطه تا آن‌جایی که برایم ممکن و مقدور بوده است، تلاش کرده‌ام که به نشریه‌های ‌آن دوران دسترسی پیدا کنم تا نقل‌قول‌ها هرچه بیش‌تر مستقیم و مستند باشند. به جرأت می‌توانم بگویم که تا آخرین روزهای فرستادن نسخه‌ی نهایی این کتاب به چاپ‌خانه، مسئولانه کوشش کردم که تا آن‌جایی که برایم مقدور بود کتاب‌ها، نوشته‌ها و گفتارهایی را که در زمینه‌ی زندان‌های جمهوری اسلامی منتشر شده‌اند، مطالعه کنم. نتیجه‌ی این کند و کاو، در بخش‌های مختلف و به صورت موضوعی در هر چهار جلد آورده‌ شده‌اند.» ( از مقدمه‌ی کتاب)

«... باید اعتراف کنم آن‌چه که ‌گزارش و شرح‌شان در این کتاب آمده، تنها گوشه‌هایی از جنایت‌های حکومت قرون‌وسطایی جمهوری اسلامی است و هنوز مسائل بسیاری ناگفته مانده است که امیدوارم در فرصتی دیگر به آن‌ها بپردازم...» ( از مقدمه‌ی کتاب)

«پنج شنبه ۲۹ بهمن ماه سال ۶۰، برای اولین بار به حسینیه‌ی اوین برده شدم. فاصله‌ی بین حسینیه تا ساختمان بندها را که راهی نسبتاً طولانی است، پیاده طی کردیم. استفاده از هوای آزاد در آن شرایط خودش نعمتی بود. موقع بازگشت، ما را جایی منتظر نگه داشتند تا همه از راه رسیده و دسته- دسته به بندهایمان منتقل کنند. من در کنار در ساختمانِ بندها، نزدیک همان جایی که ده روز پیش برای رفتن به زیر زمین ۲۰۹ و دیدن پیکر شهدای ۱۹ بهمن ایستاده بودم، قرار گرفتم. در حالی که چشم‌بندی بر چشم داشتم به حوادثی که بر ما و مردم‌مان گذشته بود، می‌اندیشیدم و در ذهنم صحنه‌ای را که ده روز قبل شاهدش بودم، ترسیم می‌کردم. فارغ از دنیا و آن‌چه که در اطرافم می‌گذشت. ناگهان ضربه‌ی محکمی به پشت سرم خورد که نزدیک بود با سر به روی زمین شیرجه روم. گفت: منافق کجا را نگاه می‌کنی؟ چرا دزدکی نگاه می‌کنی؟ چی را می‌خواهی ببینی؟ بیا بریم جلوتر از نزدیک نگاه کن. من اصلاً نمی‌دانستم راجع به چه چیزی صحبت می‌کند. گیج و منگ بودم. یقه‌ام را گرفت و مرا کشان- کشان به سمت آشغال‌دانی پشت بهداری که در۱۰-۱۵ متری ما قرار داشت، برد. در همین حال کیومرث زواره‌ای را که پشت سرم قرار داشت، نیز به همان شکل همراهم کرد. به آشغال‌ها که رسیدیم، گفت: چشم‌بندتان را بالا بزنید! نمی‌توانستم صحنه‌ای را که ناظرش بودم، باور کنم. پیکر درهم شکسته‌ی دو تن از زندانیان در آن‌جا افتاده بود. پاهای هر دو، تا بالای ران باندپیچی شده و خون‌آلود بودند. در اثر ضربات ناشی از شکنجه، در بهداری اوین به طرز فجیعی جان سپرده بودند و پیکرهایشان را در آشغال‌های پشت بهداری انداخته بودند. یکی از آن‌ها در حالی که سرش در سطل آشغال بزرگی قرار داشت، پاهایش به سمت بالا بود و دیگری در میان آشغال‌هایی که روی زمین کپه شده بودند، قرارداشت. معلوم نبود بعد از آن با پیکرها چه می‌کردند. آیا آن‌ها را در قبرستان‌های رسمی و عمومی دفن می‌کردند؟ آیا در گورهای دست‌جمعی به خاک سپرده می‌شدند؟ و یا ... این سؤال همیشه در ذهن من باقی ماند. شاه‌ محمدی با درنده‌خویی هر چه تمام‌تر گفت: بروید برای بچه‌های بندتان تعریف کنید که ما با کسی شوخی نداریم! آخر و عاقبت همه‌ی شماها همین خواهد بود. این جا زباله دانی تاریخ است!
دلم آتش گرفته بود از این همه درد و از این همه شقاوت. چگونه می‌توان تصور نمود که چه بر سر میهن ما و فرزندانش رفته است:
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
همه‌ی درد، دیدن این صحنه‌ها نبود. از این که دهانت بسته بود و نمی‌توانستی فریاد کنی، در خود می‌شکستی. از این که سکوت پیشه کرده بودی، در رنج و تعب بودی. مرگ یک بار، شیون یک بار. حتا سال‌ها بعد، هرگاه با کیومرث زواره‌ای به مناسبتی خلوت می‌کردیم، از آن واقعه، به عنوان یکی از فراموش نشدنی‌ترین خاطراتش از زندان، یاد می‌کرد. و من خود بارها، به یاد آن‌ها در تنهایی‌ام گریسته بودم.» (غروب سپیده، صفحه‌های ۸۷-۸۸)

 

Memoirs of Prison

1981-1991

Evin, Gohar-Dasht, and Ghezel-Hesar

Iraj Mesdaghi

Neither Life nor Death
Vol.1
The Descent of Sunrise

Vol.2
The Sorrow of The Phoenix

Vol.3
Restless Raspberries


Vol.4
Till… The Dawn of Grapes