AlfabetMaxima

   


روز اول عشق آدم و حوا

(آدم و حوا )تازه ترين اثر محمدمحمدعلي است كه به تازگي منتشر شده است.آن گونه كه از شناسنامه ي كتاب برمي آيد،با يك رمان سرو كار داريم.اين كتاب را نشر كاروان منتشر كرده است كه به ناشر آثار كوييلو معروف است. البته اين نكته را از دوستي شنيدم كه (از اتفاق با تورق اين كتاب مي توان متوجه مشابهايي با اثار كوييلوشد.)قرار است خودش در اين ارتباط چيزي در وبلاگش بنويسد.توجه داشته باشيد كه نقل ابن جمله به معناي تاييد آن نيست.اگر نوشت حتما اين جا لينكش مي دهم.فكر مي كنم بد نباشد كه شروع يك فصل از اين كتاب را در اين جا نقل كنم تا با حال و هواي آن آشنا شويد:
(روزها و ماه ها سپري شد با آن كه حوا بار سنگينش را زمين گذاشت،واز شگفتي در آمد كه چرا اين همه سنگين بوده است.او يك پسر و دختر توامان به دنيا آورد.نام پسر را هابيل كردند،ونام توامانش را كه چندان زيبا نبود لويذا گذاشتند…آن دو در باد و باران و هياهوي زمين به دنيا آمدند. گويند هابيل ،گويي كه از آمدن به زمين ترسيده باشد ساعت ها بي وقفه گريه مي كرد.تا چشم بر هم مي گذاشت از صدايي بيدار مي شد.مادرم حوا در آغوش گرفتش و …)
رمان (آدم و حوا) به صورت فصل هاي كوتاه به همين شيوه از زبان اقليما،راوي كه دختر حوا است نقل شده است.اين كتاب اولين جلد از سري سه گانه ي روز اول عشق است.مشي و مشيانه و جمشيد و جمك دو كتاب ديگر هستند.
تاكنون از محمد محمدعلي 12 كتاب منتشر شده است.5مجموعه قصه ي كوتاه و5رمان وكتاب (گفتگو با شاملو،اخوان ثالث،دولت آبادي)وسفرنامه ي(پنچ سال قبل از 1985)
براي اين كه اين متن به يك رپورتاژآگهي تبديل نشود اين را اضافه مي كنم كه من در ميان اين 12 كتاب از كتاب يازدهمي از ديگر كتاب ها بيشتر خوشم مي آيد.به ترتيب بشماريد تا اشتباه نشود.ديگر اين كه محمدعلي مرد بسيار مهربان و آقايي است.من كه از او بسيار خوشم مي آيد.اين را هم بگويم كه برخي از قصه كوتاه هاي محمدعلي را دوست دارم.اين ها را اگرچه ضرورتي نداشت كه بگويم ،اما ترسيدم مبادا كسي پيدا شود و از روي عناد با آدم وحوا به گوش استاد برساند كه فلاني در وبلاگش در موردت بد نوشته است.آخر از بد شانسي اين روزها برخي دچار بد فهمي مي شوند
اگر باز هم حوصله داريد،بد نيست يك قعطه ي ديگر را هم بخواند:(دويد و دويد تا به حوا رسيد.دستش را گرفت و كشيد و به سرعت از درختان منطقه ي ممنوعه دورش كرد. كمي كه دويدند،با نفسي افتاده ايستادندواز يكي از جوي ها،مشتي آب به صورت خود زدند.نفسي تازه كردند.نگاهي به هم انداختند پس به قهقه خنديدند…
آدم هرچه بيشتر به مادرم مي نگريست،مفتون تر مي شد.حوا گويي با هر جنبشي كمندي بر دل آدم مي انداخت. دلش را مي ربود.او ظريف و صميمي و دوست داشتني بود.آدم مي خواست برايش آوازي پر سوز و گداز سر دهد از عشق.)ص84


05 Mar 2003
بازگشت




Address: AlfabetMaxima Bokhandel/ Sibeliusgangen 40/ 164 72 / Kiskta / Sweden. Tel: 0046 8 760 03 43 / Fax: 0046 8 760 03 43 / email: am@alfabetmaxima.com