AlfabetMaxima

   


ساقی قهرمان



دو شعر



1

فاحشه بابل


در يکی از عکس‌ها پای پنجره‌ام پنجره نيمه وا
در يکی از عکس‌هايم نماز می‌خوانم

در يکی از عکس‌ها غروب در زمينه من پيداست
نشسته‌ام سرم به جانبی که صدا می‌آمد

در يکی از عکس‌ها خواهم خنديد
و يک قطار مرا از هوای تهران خواهد کند
اما هنوز دلهره از ..
من يک نظر نگاه کنم ؟..

صدايم انگار از زير حوض می‌آيد
در يکی از عکس‌ها موج تا کنار قدم‌هايم می‌آيد
و يک قطار
و من نمی‌دانم

خانم پ دست‌هايش را شست
لکه‌های گردن و بازو را شست
دست برد آن تو توها را شست
و من هنوز نمی‌دانم

خانم پ پای پنجره تيغی دست خانم پ
دستت را به راست به چپ از راست تا ادامه چپ
با قدرت قدرت با قدرت قدرت
هوا چه جان سختی دارد
نفس ندارم

خانم پ تيغه خونی را ماليد روی دامن
فرو کن در آب سه بار چاربار نه سه بار نه بيرون بکش
غلاف کن توی گلو لای پا زير پوست
و همچنان از تمام حجم گلويم صدای گريه می‌آيد

اين تلخ را بشوی
و اين شکوفه ها که بيخبر
اين بهار خيابان است ؟ در جوی آب سبز؟
صدا هميشه دگمه‌های پيراهن مرا وا می‌کند
گلی از خطوط پيراهنم روی گونه‌ای می‌ماسد
خون از کنار چانه دور می‌زند دور گلو
گلو وا می‌شود روی يک نفس هوا
پلک می‌زنم
تهران کجای خيابانست ..

يکبار از خم کوچه پيچيد پشت در در چرخيد من لای پرده
من لای پرده پيچيده من پيچيده من هنوز نمی‌دانم
خانم پ پنجه خشکش را فرو _ توی کيسه‌ای که بوی زن و گربه خونی _
چه آشنا _ سرم نزديک سينه‌اش همين _ همين همين بو بود
خانم پ پنجه خشکش را فرو توی کيسه‌ای که بوی زن و گربه خونی
چه آشنا سرم نزديک سينه‌اش همين بو بود
خانم پ پنجه خشکش را فرو توی کيسه‌ای که بوی زن و گربه خونی
.....
هميشه در همين جاهای خاطره خوابم می‌برد
خانم پ پنجه خشکش را کنار گونه‌اش به هوا می‌برد
خراش می‌خورم از لای لب‌هايم هق هق صدا می‌آيد
قدم نفس قدم نفس نفس از بغض حادثه بالا
قدم نفس قدم قدم از بهت اظطراب سرازير
تهران به خواب من نمی‌آيد
و اين طناب که از آسمان گردگرفته تا پشت پنجره آويزانست ..
آگست ۹۹

*

2




پنجره را وا می‌کنيم
هوای سرد تو می‌ريزد
عزيزی که مرده‌است پلک‌ می زند
هوای سرد اتاق را پر کرده
می‌لرزيم
عزيزی که مرده‌است بر بستری دراز شده در گوشه‌ای که از گوشه‌های پرت اتاق است
پيراهنی سفيد تنش کرده‌ايم
ملافه‌ای سفيد تا زير چانه‌اش کشيده‌ايم
پاهايش از سرما می‌لرزد
موهايش را بافته‌ايم دو ور صورتش روی بالش انداخته‌ايم
پنجره روبرو را هم وا می‌کنيم
سرما در سرما می‌آويزد
عزيزی که مرده است اندک اندک کبود می‌شود
ملافه را اندکی بالا می‌زنيم
پيراهن را اندکی بالا می‌کشيم
پاهايش را از هم وا می‌کنيم دخول می‌کنيم
برمی‌خيزيم
پيراهن را صاف می‌کنيم
ملافه را صاف می‌کنيم
می‌نشينيم
عزيزی که مرده‌است اندک اندک ورم می‌کند
ملافه اندکی بالا اندکی بالاتر می‌آيد




پاهايش را از هم وا می‌کنيم
کودکانمان را بيرون می‌کشيم
پاهايش را صاف می‌کنيم
ملافه را پايين می‌کشيم
عزيزی که مرده از سرما می‌لرزد
کودکان می‌لرزند از سرما
ما چای می‌خوريم
پنجره را می‌بنديم
پنجره را وا می‌کنيم
کودکان را رها می‌کنيم در آغوش ازدحام خيابان
چای می‌خوريم
عزيزی که مرده‌ است
عزيز عزيزی است
می‌رويم به سويش
ملافه را اندکی بالا می‌زنيم
پيراهن را اندکی بالا می‌کشيم
پاهايش را اندکی از هم وا می‌کنيم دخول می‌کنيم
عزيزی که مرده است ورم می‌کند
پنجره را اندکی وا می‌کنيم




23 Nov 2003
بازگشت




Address: AlfabetMaxima Bokhandel/ Sibeliusgangen 40/ 164 72 / Kiskta / Sweden. Tel: 0046 8 760 03 43 / Fax: 0046 8 760 03 43 / email: am@alfabetmaxima.com